X
تبلیغات
دوست داشتن زیباست...

دوست داشتن زیباست...
همه دلتنگیهایم برای توست به امید روزی که چشمان زیبایت پذیرایشان باشد...



+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 16:29 توسط س... |



کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی. . .
که محکم هستی . . .
که خیلی می‌ارزی. . .

و می‌آموزی و می‌آموزی...

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری . . .


"خورخه لوییس بورخس

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392 16:54 توسط س... |


به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه

من محتاج اویم وهرگز صدایش نمی کنم ...

به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارهامرا خوانده و دعوتش

را بی پاسخ گذاشته ام ...

به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ،

حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ...

به نام خدایی که مرابا تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم

را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ...

به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده

میشود دیگر فراموشش می کنم ...

چقدر خوب که اینهمه صبوری ...

چقدر خوب که من تو را دارم ...

چقدر خوب که اینهمه دوستم داری ...

چقدر خوب که از من ناامید نمی شوی ...

چقدر خوب که همیشه نگران منی ...

چقدر خوب که من همیشه تویی را دارم که منتظرم هست ...

و چقدر بد که من همیشه عادت کرده ام خوبها را بیشتر برنجانم ..


من ندانم كه كي ام....!

من فقط مي دانم..

كه تويي شاه بيت غزل زندگي ام.

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390 21:51 توسط س... |


همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند،

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟؟

نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،نه به این آتش سوزنده

 که لغزیده به جام،نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم!

...

به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی،تک و تنها بتو می اندیشم،

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا ،

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای توِ،به جای همه گلها تو بخند،

اینک این من،که به پای تو در افتادم باز،

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر تو ببند!

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،ننها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

                                                                                        "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388 19:19 توسط س... |


خیلی تنهام.. نیاز دارم سرمو به یه شونه تکیه بدم...

نمیدونم چه حکمتیه که با وجود اینکه یکی باشه که دوسش داشته باشی بازم احساس تنهایی کنی...

انگار این حس مشترک تمام ادمهاست.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 20:15 توسط س... |


نمی خواهی معشوق مرا بشناسی؟؟

معشوق من آن بالاست..

ستاره ای که هر شب دیوانه تر از پیشم میکند.

واین دیوانگی من به خاطر وجود اوست

ستاره ای که با هر نگاهش با من عشق بازی میکند

و به من جرئت عشق ورزیدن به بندگانش را می دهد

                    خوب گوش کن..!

معشوق من همان ستاره سهیلی است که یک شب از آسمان دلم رد شد!

نفهمیدم چه شد..

           ولی مهرش به دلم نشست....

و تا وقتی او هست به راهم ادامه خواهم داد...

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 14:20 توسط س... |


بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...نتوانم...

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم.

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت.

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جواب نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...



به یاد روزی که باهم بودیم...دوستت دارم.....تا اخرین لحظه عمرم.....!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 18:33 توسط س... |




من تو را به کسی هدیه می دهم
که از من عاشق تر باشد
و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم
که صدای تو را از دور، در خشم،
در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی،
در هزار همهمه ی دنیا،
یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم
که راز معصومیت گل مریم
و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛
و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک،
برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد
که امروز هوای دلت آفتابی است؛
یا آن دلی که من برایش می میرم،
سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛
من تو را به کسی هدیه می دهم
که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو،
باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق،

همان طور مبهوت و مبهم..

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 18:22 توسط س... |


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را، نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

انكس كه میگفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من امده باشد .
رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاییزی راه میرفت.
وصدای خش خش برگها همان اوازی بود كه من ساده دل گمان میكردم میگوید ......
دوستت دارم!


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 21:29 توسط س... |



مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را

ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ من

بدان و آگاه باش که من

تو را
هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 19:52 توسط س... |


گاهي فكر مي كنم كاش مي شد از بار سنگين حرف هاي ناگفتني كم كرد كاش مي شد وقتي فقط براي يك قدم نزديك تر شدن خودت را به آب و آتش مي زني ،‌ دور شدن ات را به نظاره ننشيني خداي من اين چيست ؟! درد تازه ؟ من خسته ام بس كه رفتم و بي راهه رفتم شانه خالي كردم از به زبان آوردن حرف هايي كه وجودم را به آتش مي كشانند و ناباوري آن چه از آمدنش مي ترسم و آخر هم آمدنش به پايم نوشته مي شود كاش مي دانستي كاش مي دانستي كاش مي دانستي که نگاه هاي پر واژه ات كه در ادراك معنايشان وا مانده ام چه قدر عذابم مي دهند... به خدا تقصير من نيست !‌ راه ها همه بي راهه اند ... زبان ها همه نا توان... و درد ها همه عميق... اين نگاه ها را برچين مگرنه به صداقت بي پايان عشق م قسم آب مي شوم من از سهم ناچیزم از بودن بي پايان ت هم ساده گذشتم اما به خدا دردهاي من عميق تر از اين ظواهر ساده اند كاش مي دانستي نه من نه دلبستگی پاک م نه حرمت فاصله ی بی پایانمان هیچ یک در این سادگی بی خیال تظاهری خلاصه نشده اند! ........

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 18:17 توسط س... |


خداوند بی نهایت است و لامكان و بی زمان

اما به قدر فهم تو كوچك می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو كارگشا می شود...

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریكی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه كس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاكی دل، به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان رااز هر گفتار ناپاك

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها،...

چنین كنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با كاسه‌ای خوراك و تكه ای نان می نشیند

در دكان شما كفه های ترازویتان را میزان می كند

و در كوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟


ملاصدر

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 18:52 توسط س... |


مهربانم، بی نیازترین، بگذار بیایم..... قسم به ذات پاکت، محتاج محبت توام هر چند لیاقت ندارم، اما رخصت بده هر چند کم، برای بودن با تو التماس کنم.می گویی برای بودن با تو باید پاک باشم آیا پاک بودن هم لیاقت می خواهد؟

 

چه لیاقت بخواهد و چه نخواهد، من محتاج دیدار توام باید خاکی و پاک،با نیّتی هر چند ساده اما خالص،پا به دیدار محبتت بگذارم اجازه هست؟

 

 

بگذار ستایشت کنم که پادشاهی سزاوار نام پر ابهت توست. پس دستم را بگیر و کمکم کن تا تنها تو را بپرستم و تنها در مشکلات نام تو را صدا بزنم.

 

 

بی نیازترین، می دانم شاید روزی حاجتی را خواستم، اما به آن نرسیدم و شاید روزی بدترین لحظه ها را برایم رقم زدی، می دانم همه ی این ها را می دانم اما این را هم مطمئنم که حق با حکمت بی چون و چرای توست، نه با توقع بی جای من پس مرا بپذیر تا بتوانم بهتر به باور حکمتت برسم.

 

 

چه شکوهی دارد لحظه های رکوع های پر نیاز! چه شیرین و پر انتظار، برای رسیدن به اوج ستایشت می کنم! چه عاشقانه به احترام وجود آسمانی ات خم می شوم! مرا بپذیر... شاید کم ترین باشم، اما بگذار به بزرگی و یگانگی ات شهادت بدهم.

 

 

بگذار بگویم که یک لحظه کافی است برای باور آسمانی تو.... بهترین، بی نیازترین و یگانه ترین یاور، و سزاوارترین، از تو می خواهم که هر چند کم، شهد محبت را چه در این دنیاو چه در آخرت به من بچشانی.

 

 

بگذار به اوج با تو بودن برسم....

"ازوبلاگbeenini.blogfa.com  "

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 16:37 توسط س... |


تو دستم را بگیر که اگر تو دستم را بگیری

هرگز طعم بی کسی را نخواهم چشید...

ای که همه ی هستی به تو وابسته است و ای پروردگار مهربان من!!!

وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد گفت:

 

جایی که می ری مردمی داره که میشکننت، نکنه غصه بخوری؟!

تو تنها نیستی، من دوست توأم.

تو وجودت عشق می ذارم که همراهیت کنه، گرما بهت بده و هستی رو برات قشنگ تر کنه

و دلی که خونه ی منه و اشک که یار تنهاییت بشه

اینو بدون هر جا حس کردی که

از بلندای مصیبت ها می خوای بیفتی

و تا انتهای دره ی نا امیدی سقوط کنی من تو رو محکم در آغوش خواهم گرفت!

... و آخرین موهبت من در دنیا برای تو مرگ است...!!!

تا بدونی برمی گردی پیش خودم!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 17:53 توسط س... |


خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده..

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 17:55 توسط س... |